شنا حول جزایر سه گانه با دختران نوجوان برزیلی!
یه جاهایی هست که آدم بدجوری دردش میگیره !!! یعنی تا اون جاش میسوزه. تو یه هفته ی اخیر دو بار سوخت! بدجورم سوخت! هیچوقت یادم نمیاد واسه اسم خلیج فارس خودمو خفه کرده باشم! به قول معروف who cares!!? اما واسه جزایر سه گانه حاضرم جون بدم! هیچوقت یادم نمیاد واسه دفاع از حقوق زنان کاری کرده باشم اما حاضرم امثال این مردک لاابالی رو با افتخار به قتل برسونم!
درسته که کل دنیا الان جلو ایران وایستاده (هرچند میگن که مشکل ما با رژیم ایرانه اما دودش تو چشم مردم میره :( )، اما دیگه چی فکر کردن!؟ یاد حرف بابا بزرگم میوفتم. همیشه بم میگفت سارا سعی کن هیچوقت زمین نخوری چون اگه افتادی دیگه نمیتونی پاشی چون هر کی رد میشه یه لگد بت میزنه که بیشتر داغون شی. از اون ور داستان طرف فکر کرده ایرانه که جنس مونث رو تو خیابون دستمالی کنی و بعدش تقصیر خودش بود چون لباسش چسبیده بود به سینش و تحریکم کرد!!!
تا وقتی این احمقا اسم دستمالی دختر بچه ها رو میزارن تفاوت فرهنگی، کشور 40 ساله ی امارات هم با وقاحت تمام ادعای خاک ایران رو میکنه!
نظرات ()
|
آخه چرا!!؟
بعد از نوشتن پست قبلی، همه ی کامنت ها راجع به این بود که چرا و ...
خب من فکر میکنم که همه ی آدما تو همه ی صفات شبیه هم هستن و تنها چیزی که توشون متفاوته اینه که مقدار احساسات و علایق مختلف توشون متفاوته. واسه همینم مثلا اگه بشنوم که یه کسی سر دوست صمیمیشو گوش تا گوش بریده، اونقدا تعجب نمیکنم. منم ممکنه یه روزی اینکارو بکنم - اگه انگیزه اش پیدا بشه - منم مثل یه آدم (مثل اون جانی) شروط لازم واسه انجام اینکارو دارم، فقط کافیه شروط کافیش جور شه.
همینجوری میشه از همه ی کارهایی اسم برد که شاید وقتی یه نوجوون بودم فکر نمیکردم بکنم! و واضحتر اینکه فکر میکردم که آدم باید چقدر عوضی باشه که اینکارا رو بکنه. اما الان که خیلی از اون کارارو کردم هنوز فکر میکنم که آدم خوبیم و خودِ عوضیه بچگیهام رو دوست دارم.
و ازدواج ... واسه من دو تا وجه داره. یکیش خوب و شیرینه و یکیش آدم رو عقب نگه میداره. وجه خوب و شیرینش اینه که آدم به صورت گارانتی شده از تنهایی در میاد و همیشه یکی اونجا هست که واسش مهمی (البته اگه پَپِه بازی در نیاری و طرف رو دو هوا نکنی) و خب، صد البته این آدم باید واسَت خوب و دوست داشتنی باشه.
اما وجه منفیش اینه که آدم باید زندگیشو با یکی شریک شه. مجبوری همه ی برنامه ها و کارات رو با یکی دیگه چک کنی. وقتی مجردی میتونی امروز از کارِت استفاء بدی و فردا بارِتو ببندی و بری یه شهر دیگه، یه کشور دیگه و حتی یه قاره دیگه. وقتی شب میخوای دیر بری خونه به یکی باید زنگ بزنی و بگی که دیر میای. وقتی مریض میشی یکی هی حالتو میپرسه تا جایی که میخوای بگی به تو چه؟ این بدن خودمه، میخوام داغونش کنم! وقتی لباست بوی دراگ میده یکی میخواد هی با لبخندِ بزرگ بهت بگه مواظب باش!!! و خب هنوز حس میکنی گاهی دوست داری آدمای مختلف و مزه کنی و دیگه نمیتونی!
همه ی این حس ها تو همه ی آدما هس! اونوقتا که هنوز خیلی جوون بودم و شیطون، گاهی شیطنت میزد به سرم و یکی از آدمای دور و برم که مثلا همش میگفت که من عمرا اهل فلان چیز باشم و انتخاب میکردم و آنقدر روش کار میکردم تا دقیقا همون کاری رو میکرد که میگفت اهلش نیس! و من فاتحانه بش یادآوری میکردم که دفه ی بعد که شنیدی یکی یه کاری کرده، حواست باشه زِرِ بیخودی نزنی. اون موقع ها این یکی از تفریحات سالمم بود و بعد کلی کیفور میشدم که چشم یه آدم دیگه رو هم به حقیقت ِ زندگی باز کردم.
واسه ازدواج کردن باید ببینی کدوم کفه واست سنگین تره و این الان اون چیزیه که منو به تردید کشونده! اونقدر دوستش دارم که نمیتونم به نبودنش فکر کنم ولی از همه ی محدودیت های بعدش میترسم ... همیشه هر کاری دلم خواسته کردم ....
تردید
- احساساتم در حال نوسانه!
اینو دیروز به دوستم میگفتم. اون میگفت طبیعیه. همه تو یه همچین شرایطی اینجوری میشن. همه چی معمولی بود تا اینکه حامد از ازدواج حرف زد و اینکه دوست دارم چه جوری باشه. و دوباره همه ی تردیدا با شتاب جاذبه هُرری ریختن تو ذهنم! رفتارم باز باهاش سرد شد. البته فکر کنم دیگه عادت کرده، دیگه وقتی باهاش سرد میشم ناراحت نمیشه چون میدونه خودم باز خوب میشم. تنها چیزی که میگه
- سارا وقتی سر سنگین میشی دلم واست تنگ میشه!
تو ذهنم همش دارم دنبال یه بهونه، یه علت واسه بهم زدن همه چی میگردم اما هرچی میگردم کمتر پیدا میکنمش. اصلا نمیدونم این مقاومت تو وجودم داره از کجا میاد.
چند باری سعی کردم تا با اون روی سگیم باهاش برخورد کنم تا عصبانی شه، از کوره در بره - مثل قبلنا - و یه چیزی بم بگه تا همونو بهونه کنم و ازش ایراد بگیرم. اما تا خشن میشم، میخنده و شوخی میکنه، اونقدر که منم خنده ام میگبره و دیگه نمیتونم اخم کنم و گیر بدم.
راستش این چند روز اخیر یه فکر خطرناک به ذهنم خطور کرده. بهش راجع به اونایی که باهاشون ... بگم. میدونم این هر مردی رو از کوره در میبره. خودش کمابیش میدونه که من زندگیم هیچوقت از جنس ذکور خالی نبوده اما جزئیاتشو نمیدونه و میگه که نمیخواد بدونه مگه اینکه چیزی باشه که بخواد آینده مون رو تحت تاثیر بذاره.
این فکر عجیب داره هر روز تو ذهنم قویتر میشه. شاید دفعه ی بعد که دستشو انداخته دور گردنم و داره قربون صدقه ام میره زمان مناسبی باشه. اما اگه با اینم کنار بیاد چی!؟
درباره ی تد!
خیلی وقت بود که می خواستم راجع به تد بنویسم. تد آدم مهمی تو زندگیه منه! از اون آدما که مطمئنم هیچوقت فراموششون نمی کنم.
تد رو اولین بار تو یکی از جلسات هفتگی دیدم. داشتم با انگشتای باریکم روی میز بازی میکردم که رئیس دومی گفت یه فرد جدید استخدام کردیم به اسم تد. سرم رو بلند کردم و واسه اولین بار دیدمش. خیلی دوست داشتنی بود. تمام مدتی که داشت از تجربه های کاری قبلیش میگفت من داشتم به بازوهای ورزیده و صورت خوش فرمش نگاه میکردم و لذت میبردم.
به محض تموم شدن جلسه دویدم پیش دوست مونثم و در حالی که از هیجان نفس نفس میزدم بش گفتم بیا میخام خوشگلترین پسری که تا حالا اینجا دیدم رو بت نشون بدم. تد داشت تو آشپزخونه قهوه درست میکرد. رفتیم تو و من بش سلام کردم و زل زدم تو چشاش و اونم همینکارو کرد! حالا بماند که دوستم بم گفت که به نظر اون تد یه پسر معمولیه.
از اون روز به بعد من و تد هم رو میدیدم، سلام میکردیم و به هم لبخند میزدیم. چند روز بعد رئیس کوچیکه اومد تو اتاقم و گفت بیا میخوام با یکی آشنات کنم که باید از این به بعد واسه یه مدتی با هم کار کنید. اون کسی نبود جز تد.
از همون روز اول بینهایت با من مهربون بود. اونقدری که همش منو شگفت زده میکرد. همش به خودم میگفتم تد یه پسر مهربونه و بس. گاهی هیجان زده با یه تیکه کاغذ تو دستش میدوید تو اتاقم و میخواست راجع به یه چیزی باهام مشورت کنه و بعد از تموم شدن حرفاش همون نگاها و لبخندها رو همه ی اجزای صورتم واسه چند دقیقه ثابت میموند. چند دقیقه ای که منم ازشون نهایت استفاده رو میکردم.
اما کم کم متوجه شدم که تد اونقدری که تو تنهایی با من مهربونه تو جمع بقیه ی همکارا و به خصوص هموطنای خودش نیس. این مسئله باعث شد تا توجهم رو بش کم کنم و حتی خیلی وقتا خیلی عادی رفتار کنم باهاش. اما تد اینکار رو نکرد. تا همین یک ماه پیش که قرار شد با هم یه کار جدید شروع کنیم و تد بم ایمیل زد که بیا راجع بش حرف بزنیم.
تو راهرو دیدمش. کنار راه پله ها دیدمش. دستشو گذاشت روی نرده ی کنار من و صورتشو کاملا آورد جلو و راجع به کار حرف زد! چند روز بعد با یه فلش اومد تو اتاقم تا یه نگاه به فایلهاش بندازم. بی اینکه دعوتش کنم یه صندلی گذاشت کنارم و زل زد تو اسکرین کامپیوترم. چند دقیقه بعد هنوز راجع به کار حرف میزدیم اما نگاهش از رو صورتم به شکاف سینه ام که از یقه ام بیرون بود میچرخید و من احساس میکردم که داره با نگاش منو میخوره. حسی که اولین بار بود بعد از این همه سال تو غربت داشتم. حس خوبی نبود اما به شدت محرک!
از اون روز به بعد دیگه نمیتونم بگم که تد با من معمولیه. دیروز باید با هم یه کاری رو تموم میکردیم. اون پای کامپیوتر خودش کد ران میکرد و من با مال خودم به فاصله ی چند متر. هر چند دقیقه یه بار باید یه دکمه ای رو میزد تا ادامه ی کدش ران شه. واسه یه نصفه روز همش تو فاصله ی زدن اون کلید میومد کنار من مینشست و بعد بر میگشت پای کامپیوتر خودش! تو یه ساعت اول با هم حرف میزدیم اما بعد حرفامون تموم شد! اون کلیدشو میزد ... پا میشد میومد پیش من مینشست و چند دقیقه بعد باز میرفت کلید رو میزد و برمیگشت!
تد آدم مهمی تو زندگیه منه! چون بعد از حامد دومین کسیه که میتونه با نگاهش از من هرکاری رو بخواد بی اینکه بخوام به نه گفتن فکر کنم.
عیدی
بهار آمد و شمشادها جوان شده اند ....
یادمه هر سال عیدی تلوبزیون این آهنگ رو هزار بار میذاشت و در همون حال هم کلی عکس گل و بلبل نشون میداد و من همش نگران این بودم که این تعطیلات هم تموم میشه و باز باید برم سر درس و مدرسه!
نمیدونم اشکال کار کجاست! امسال اولین عیدی هس که من و حامد با همیم و خوب تنها چیز منفاوتش اینه که اون خونوادش رو هم داره و من ندارم! درسته که من نمیخوام مرخصی بگیرم و برم پیش اونا ولی اینم دلیل نمیشه که اون پاشه و بره! و روز اول عیدی سر هیچی بحثمون شه! همون روز بم گف سارا بیا بشینیم راجع بش حرف بزنیم! اما من گفتم نه! فرداش فک کردم که اگه بیاد معذرت خواهی، میبخشمش! اما حالا هر چقدر مه میگذره و نمیاد، احساس میکنم همینجوری احتمال اینکه باهاش کنار بیام داره نمایی کم میشه!
فکر میکنم این یه بار باید سر حرفم وایستم! آدم لجبازی هم هستم البته! اما خب همینم دیگه! یه جورایی بعد از اینجا اومدن آب از سرم گذشته و از اینکه کسی یا چیزی رو از دست بدم اونقدا نمیترسم!
این بی تفاوتی که ایرانی های خارج از ایران دچارشن چیز خیلی بدیه اما وجود داره. اینجا اونقدر از دست میدی که به از دست دادن عادت میکنی و دیگه واسه نگه داشتن چیزی تلاش نمیکنی! شاید یه علت دیگش هم اینه که به دست آوردن هم از اونور راحته.
میخواستم واسه عیدی یه پست خوشحالی بنویسم اما خب ..... چه کنیم! (: پی)
دوستان سال نو مبارک و سال خوبی داشته باشین!
یعنی آش نخورده و دهن سوخته! نههههههههههههههههههه با این نمی خواستم شروع کنم. میخواستم بگم که من یه آدم دو رو هستم. دو رو به معنای واقعیش! یه روم یه آدم سفت، منضبط و مقرراتیه که نهایت شادیش یه لبخنده و ته عصبانیتش هم میگه " این کار شما درست نبود!" اما بعدا پدر طرف رو در میاره! اون یکی روم اما یه دختر خوشحال و صمیمیه که با همه کنار میاد، مهربون و با گذشته و تا میتونه به همه کمک میکنه. مرز این دو رویی اما از مو باریک تره. اونقدر باریک که خودم هم گاهی نمی بینمش. تا حالا روال اینطوری بود که با خونواده و دوستای نزدیکم روی خوب سکه بود و با بقیه حتی با همکارام و همکلاسی های مدرسه و دانشگاهم اون یکی! شاید واسه همین بود که همیشه آدم مسئولیت پذیر و جدی ای به نظر میومدم! بچه های بیچاره ی مدرسه مثل سگ ازم میترسیدن! الان خنده ام میگیره که یادش میوفتم!
و این روال بود تا اومدم اینجا! همه چی شروع کرد به عوض شدن. دیگه تقریبا با همه اون روی خوب سکه بود. شاید واسه اینکه دیگه خانواده و دوست نزدیکی نداشتم تا بهشون خوبی کنم و اون نیمه ی خوب وجودم اونقدر پر شد تا اینکه سر ریز کرد و با همکارام و بیشتر آدمایی که میدیدم مهربون شدم! اونقدر مهربون که حتی وقتی برگشتم به خانوادم سر بزنم، اونا هم اینو فهمیدن و بم گفتن "وای چقدر تغییر کردی" منظورشون ظاهرم بود که به نظرشون جوونتر میومد.
اما الان باز اون نیمه ی جدی و تا حدی خبیثم داره پر میشه و نیمه ی خوب خالی! شاید واسه بودن پیدا کردن دوستای نزدیکٍ زیاده! دوباره شروع کردم به گیر دادن و بهونه گیری از این و اون!
این چیزی بود که میخواستم بگم، ته گلوم مونده بود انگاری. حالا میتونم راجع به آش حرف بزنم! تقصیر من نیست آخه! بقیه یه کارایی کردن، من خودمم شاکیم! حالا رئیس بزرگه قاط زده، تر و خشک رو ریخته وسط هیزم های چهارشنبه سوری، الانه که کبریت رو بکشه. آخه من این شکایت رو پیش کی ببرم!؟ همه رو هم یک به یک احضار کرده، انگاری بازجو ایه!
** راستی چهارشنبه سوری مبارک!
قاطی پاتی
به محض اینکه وصل شدم به سرور همکارم در اتاق رو زد!
- سارا داری رو سرور کد ران میکنی؟ (چه سوالی! خب معلومه!)
- آره، و سرور رو واسه این ساعت رزرو کردم!
لبختد میزنه اما تو دلش داره بهم بد و بیراه میگه. تو این مدت زیادی منظم بودنم کم رو اعصابشون نبوده. واسم مهم نیس. قانون باید رعایت شه، بی چون و چرا!
این مدت باز سرم شلوغ بود. کنفرانس، میتینگ های پشت سر هم و خب کار هم مثل همیشه هست. حالا برگشتم پشت میزم و منتظر همکارم تا کار 5 دقیقه ایش با سرور رو تموم کنه. الان 20 دقیقه گذشته!
رابطه ام با حامد احساس میکنم از اون پیکش افتاده. این رو دوست دارم. راحت ترم اینجوری. همش نگران نیستم که وای الان بش بر میخوره. فکر کنم اونم راحت تره، چون رفتاراش ریلکس تر شده. دیشب خواب دیدم نشسته داره با باباش راجع به من حرف میزنه. باباش آدم خوبیه و با من هم تا حالا مهربون بوده اما دیشب تو خواب دیدم که داره به حامد میگه این دختره گذاشتَتٍت سر کار!
اعتماد به نفس
دوباره دارم سر کار پست می نویسم. این دفه اما از ناراحتی و حرفای مونده تو دلم نیس بلکه از خوشحالیه. خوشحالی ای که هیچکس نمیتونه عمقشو درک کنه.
من یه آدم 0 و 1 ای هستم. مثل پست سروته - همیشه یا رومیه رومی یا زنگیه زنگی!
از وقتی اومدم اینجا و مشغولِ کار شدم یه جورایی جوگیر بودم اولا. آخه نه اینکه اینا همه چیشون رو حسابو دقیقه تو کار، اولا فکر می کردم خیلی چیزا هس که نمیدونم. واسه همینم، منی که کلی تو ایران ادعای کار بلدی داشتم - که فقط ادعا نبود و حقیقت داشت - با تواضعٍ زیادی، یه قدم عقب نشستم و گفتم اول یاد میگیرم، از همه، بعد کم کم شروع میکنم.
و اونقدر عقب نشستم که دیگه زیاد به حساب نمی اومدم. اینش برام مهم نبود. من کارٍ خودمو میکردم، حالا اینکه بَه بَه و چَه چَهی تو کار نبود، خوب نباشه.
اما بعد یه مدت دیدم که نه تنها من کاملا تو خودم فرو رفتم، بلکه بقیه هم همچین کار خاصی نمیکنن . بازده کار عملا خیلی پائینه. این رئیس کوچیکَرو بد جوری عصبی کرده بود. اونقدری که همه اعصاب خوردیهاشو سرِ ماها خالی میکرد.
و من هیچوقت رئیسا و بالاسری هام تو ایران بم تو نگفته بودن و این حالا بعد این همه کارایِ مهمِ من تو این مدت ... رفتم پیشش!
- من عقب نشستم و هیچی نمیگم. هرچی بقیه میگن میگم چشم! اما بقیه هم هیچ غلطی نمیکنن و این رئیس بزرگه هم که مثله ماست میمونه!
- همممممممم، خب آره، هممممممم چه میشه کرد! همینه دیگه!
- من نمی تونم تو این وضعیت کار کنم! (با یه لبخندِ سرد)
- یعنی می خوای استعفا بدی!؟ (با چشای گرد، صورت نگران و تا حدی غمگین)
- نه کارمو دوست دارم اما از این به بعد هر کاری بخوام و تشخیص بدم درسته میکنم!
- باشه حتما!( با یه لبخند بزرگ) من کمکت میکنم واسه رئیس بزرگه!
..... و امروز رئیس بزرگه هم کارا و برنامه هامو امیدوارکننده نامید! همکارام هم کلی اشتیاق نشون دادن واسه نقشایِ خودشون ....... و من بعد از 3-4 سال زندگی تو اروپایِ سرد و منظم، دوباره مثلِ سالای ایران، محکم وایستادم و گفتم : yess! this is the plan
خوشحالم که اعتماد به نفسم برگشته.
← صفحه بعد

نظرات ()